خرید بک لینک

@ telegram.me/abtin_muzic
@ instagram.me/musicabtin_official

دوستان دست هنرمندانتان را بفشاريد و با تحسين و تشويقشان دلگرمي شان باشيد هنرمندان روح جامعه اند و با دستان خداوند و مردم بالا مي روند و اگر هنر در جامعه اي بي ارزش شد مرگ جامعه فراخواهد رسيد .نگاه خداوند به مردمي ست كه آيا هنرمندانشان را پاس مي دارند يا نه و تقديرشان بر همين اساس رقم خواهد خورد . پويندگي و شكوفايي و آرامش جامعه بزرگترين ركن مهمش هنرمندان جامعه اند

برچسب: آهنگ,شماره,آبتين,روحبخش, نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:22

بنام آنكه هستي شيداي اوستمتن آهنگ عاشق كشان، شعر و ملودي و آهنگ و اجرا از آبتين روحبخش و تنظيم و ميكس و مسترش از شاهين يوسفي عاشق کشان فراوان آباد روی آنان دلدادگان مهجور فریادها ز هجران سیلاب اشک عشاق دریای غربت و آه تک تکشان رهسپار بسوی پایان راه سنگین شده برایم این جسم و این تن من بگذار پاره گردد کهنه لباس بر تن این پرده را دریده از تاریکی رهیده از خود رمیده سوی آغوش تو پریده این درد سینه ی من بگذار چاره گردد بگذار در پناهت باشم رها ز هر بد تنهایی های من رو پایان بده تو ای دوست بگذار تا درآیم از این لباس و این پوست عاشق کشان فراوان آباد روی آنان دلدادگان مهجور ف

برچسب: متن,آهنگ,عاشق,كشان, نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:22

بنام آنكه هستي شيداي اوستانشاالله كه براي همه هميشه سلامتي باشه. اما مدتيه از سه شنبه پيش سرگيجه دارم نه يكشنبه از يكشنبه سرگيجه دارم ميخوابم سرم گيج ميره بلندم ميشم باز سرم گيج ميره سرمو بالا مي برم گيج مي ره پايينم ميارم گيج ميره.حدود سال 84 يا 85 هم اينطور شده بودم شديدتر بود يه هفته رفتم شمال برگشتم خوب شدم حدود تابستون گذشته هم باز شدم خوب شدم. اين بار رفتم دكتر نوار مغزي گرفت و گفت نرماله و خوب شدي اما بخاطر سرگيجه ام معاينه ام كرد از چهار طرف منو خوابوند و بلندم كرد آخرين بار از زاويه ي چپ به راست بلند شدم سرم خيلي گيج رفت دفعات ديگه كمتر بود دكتر اونطو

برچسب: بيماري, نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:22

بنام آنكه هستي شيداي اوستتوي تاريكي مطلق اي به رويا سرسپرده با توام اي همه خوبي راهي كدوم دياري؟ آخه با اين اسب چوبي نمي دونم تو اين دل شب چرا ياد اين يه سطر شعر آهنگ گوگوش افتادم... بگذريم... اين روزا دلم براي خيليا تنگه اما نمي شه گفت چرا نمي شه دلتگيامونو به هم بگيم؟ چرا فكر مي كنم نبايد بگم؟! چرا بايد اينجوري فكر كنم؟! آدما بي جنبه اند يا من فكر مي كنم كوچيك مي شم نمي دونم...يه دوست نارفيق قديمي رو چند روز پيش ديدم... سرگيجه ام ادامه داره اما (ام آر آي) كردم دكتر گفت خوشبختانه هيچيت نيست و نوار مغزيمم گفت كاملا نرماله داروهامو كم كرده و شروع كرده به قطع كردن. راحت شدم

برچسب: هييي,هييي,هييي, نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:22

بنام آنكه هستي شيداي اوستمطلبي دلم مي خواست بنويسم.. دل دل مي كردم... سالها پيش بود كه خانمي از من رنجيده شد. من نمي تونستم ازش عذرخواهي كنم. نتيجه ي معكوس مي داد پس سكوت كردم.خواستند پرده دري كنند و آبرومو ببرند من سكوت كردم و به خدا توكل كردم. من مقصر بودم اما پشيمان. او ازدواج كرد من هم ازدواج كردم و گذشت... پس از مدتي كه او بچه دار شده بود و من هم بچه دار شده بودم باز سرنوشت به شكلي ورق خورد همديگه رو ديديم او در لفافه گفت از من متنفره. باز سكوت كردم و ديگه همديگه رو نديديم دو هفته اي بود كه دائم ميومد تو ذهنم بهش فكر مي كردم پس از مدتي كه بهش فكر مي كردم آهي مي كشيدم

برچسب: آخرين,پست,سال,هجري,شمسي, نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:22

بنام آنكه هستي شيداي اوستاولين پست سال جديد رو مي نويسم. الان كه مي نويسم حالم خوشه.يه وقتايي آدم انگار دوپينگ كرده باشه حالش از روزاي ديگه يا شبهاي ديگه بهتره فقط دلم خيلي تنگه براي چند نفر ((شده زندگيش شب و او يه سحر پايان اين درد ياد لحظه هاي ديدار شده بود تاوان اين درد)) هنوز فزصت نكردم سر خاك يكي از دوستانم برم... ناراحتم احساس مي كنم وظيفه دارم برم يعني حق رفاقت رو بايد بجا بيارم. 13 به در امسال سردرد شديد داشتم يكي از دوستان نارفيق سابق كه عمر دوستيمون زياده اما چه دوستي!!! زنگ بارونم كرد كه باهاش برم بيرون من اما خوابيدم چاره اي نداشتم سردرد بيچاره ام كزده بود اگرم حا

برچسب: اولين,پست,فروردين, نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:22

بنام آنكه هستي شيداي اوستهفته ي پيش ميخواستم بنويسم اما حالشو نداشتم. اين هفته پست ارديبهشتمو ميذارم. پسره همون كه اداي رفاقت درمياره به خيال خامش منو حمار كنه خودش حماره چون گمان باطل داره كه مي تونه منو حمار كنه... بعد مدتي كه ادعا مي كرد داره دكترا ميخونه برام تلگرام فرستاده كه كتابم با عنوان فلان در نمايشگاه در فلان غرفه آماده ي عرضه ست!!! لابد گمانش برده من بايد كتابشو بخرم!!! بهش تبريك گفتم و با ادله گفتم كه عنوان كتابش اشتباهه تاييد كرد اما براي اثبات خودش گفت كه بايد عميق بهش نگريست جوابشو ندادم. كتابش سياسيه. من وقتي كتاب نوشتم رفتم درب منزلش و كتابمو ب

برچسب: نويسندگي,انسانيت, نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:22

بنام آنكه هستي شيداي اوستدوستان توجه بفرمايند كسانيكه قرآن ميخوانند ترجمه ي آيتي يا پورجوادي رو بخوانند البته آنان هم ترجمه هايشان پر از اشكال و ايراده اما از ديگران ظاهرا بهتره من ترجمه اي نخوندم كه توش ايراد نداشته باشه و توصيه ي اكيد مي كنم كه هرگز ترجمه ي الهي قمشه اي رو نخونيد كه بدجوري تحريف و غلطه.خيلي ايراد داره خيلي... باز تاكيد مي كنم ترجمه اي از قرآن نديدم كه بدون ايراد باشه اما تا جايي كه ديدم ترجمه ي آيتي و ترجمه ي پورجوادي بهتره پورجوادي بسيار شيواست و ذهن آدمو درگير الفاظ و كلمات قلمبه نمي كنه. التماس دعا.

برچسب: ترجمه,قرآن, نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:22

بنام آنكه هستي شيداي اوستگاهي مرگ بعضي ها مايه ي آرامشه. وقتي فكر مي كني و مي بيني خون ريخته شده ات پس از سالهاي طولاني همچنان تازه ست... مگه ميشه خوني ريخته بشه و دست خدا براي انتقام بلند نشه؟ چنان ضربه اي به هنگام ميكوبه كه نپرس... با آنچنان فضاحت و آبرو ريزي مرگ و پايان شخص خونريز رو رقم مي زنه كه نپرس... خون من هرگز خشك نمي شه و همچنان تازه ست و دست خدا بلند شده و انتقام رو خداوند گرفته و دست ابوجهلي كوتاه شده و وقتي تو خلوتم فكر مي كنم چنان آرامشي بدست ميارم كه نگو و نپرس... آري خوني كه بريزي و آرزوهايي كه پرپر بكني دست انتقام خدا بلند ميشه. اون فضاحت رو كه بهش مي

برچسب: خون,هنوز,خشك,نشدهرازقي,پرپر,كمر,عشق,شكست, نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:22

بنام آنكه هستي شيداي اوستآااااااااااااااااااااااااااااااه خداي عزيز من... تازگي ها صبح ها برام عزيز شده انتظار صبح را مي كشم تا تو تلگرام تصاوير زيبا همراه با سلام صبح بخير بفرستم... مدتي بود شب و روز تو فكر بودم خاطراتم ناخواسته تو ذهنم مي چرخيد معلم كلاس پنجم دبستانم خيلي خاطراتش برام تداعي مي شد. هيچ معلم ديگه اي از دوران دبستانم رو نه اسمشون يادمه و نه خاطراتشون و نه جاذبه اي آنچنان برام داشتند بجز معلم پنجم دبستانم اون تنها كسي بود كه منو باور داشت تنها كسي بود كه به گفته ي بچه ها كه بين خودشون حرف مي زدند و من يواشكي گوش مي كردم ميگفتند خانم مدير خواس

برچسب: تازگي,صبح,دوست,دارم, نویسنده: آرین سامانی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:22

صفحه بندی